تبلیغات
* داستان دنباله دار *
 
* داستان دنباله دار *
 
 
پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : دریا و آوین
دوستان عزیز... همون طور که خیلیاتون در جریان هستین داستان مارو فردی کپی کرد و به نام خودش منتشر کرد...!
در پی همین ماجرا ما متوجه شدیم که داستان توسط سایت های دیگه ای هم کپی برداری شده که این موضوع بسیار ناجوانمردانه و به دور از انصاف بوده و باعث آزردگی خاطر و رنجشمون شد.
به همین دلیل باید به اطلاع همه تون برسونیم که با وجود اینکه هنوز نیمی از داستان باقی مونده بود اما این وب دیگه آپ نخواهد شد...
و اینو هم بدونین که اگه جایی مطلبی با عنوان ادامه این داستان دیدین و خوندین، واقعی و متعلق به ما و در واقع ادامه داستان اصلی نیست...
داستان "بوسه بخت" فقط و فقط متعلق به این وب( roman1.mihanblog.com ) و فقط به قلم دریا و آوین هستش نه هیچ فرد دیگه ای...


ممنون که تمام این مدت همراهمون بودین








.:: خدانگهدار ::.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 فروردین 1393 :: نویسنده : دریا و آوین


خواهش میکنیم کپی نکنید.
خدارو خوش نمیاد!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 فروردین 1393 :: نویسنده : دریا و آوین

سلام به همه ی دوستان عزیز. خوشبختانه به همت عزیزان مسئول بلاگفا این وبلاگ متخلف ( http://sheydiii.blogfa.com) که اقدام به کپی برداری از داستان ما کرده بود مسدود شد! خداروشکر 427120_yahoo.gif


امیدواریم دیگه از این مسائل پیش نیاد


انشاا... به زودی ادامه داستانو میذاریم! منتظر باشید!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 اسفند 1392 :: نویسنده : دریا و آوین
بعد از ماجرای نیما، مرگ فرامرز برای همه بسیار غیر منتظره بود و خواه ناخواه زندگیشان را تحت تاثیر قرار داده بود.
مرجان که تحمل جو سنگین خانه برایش سخت شده بود علی رغم میل باطنی و بی حوصلگی اش تصمیم گرفت تا برای ترم جدید دانشگاه انتخاب واحد کند تا شاید درس خواندن تسکینی باشد بر آلام روحیش.

دو هفته بعد آغاز ترم جدید بود و تقریبا تمام واحدهای درسی اش را باید در بیمارستان میگذراند.
به اصرار مادر همراهش برای خرید چند دست لباس جدید راهی بازار شد. خودش هم چندان ناراضی نبود. تصمیم گرفته بود کمی به خودش کمک کند. نمیتوانست و نمیخواست که نیما را فراموش کند اما میخواست تا روشن شدن ماجرا به زندگی عادیش ادامه دهد.

***

بالاخره ترم جدید شروع شد. وقتی که مرجان وارد کلاس شد همه بچه ها را شاد و گرم صحبت دید و لحظه ای در دل آرزو کرد که کاش او هم مانند آنها شاد بود و میتوانست راحت بخندد اما ناگهان به خود نهیب زد که:
- تو که از دل هیچکدومشون خبر نداری. شاید مشکلاتشون بیشتر از تو باشه.
صدای خنده بلند جمعی از پسرها توجه مرجان را جلب کرد. نگاهش را به آنها دوخت. بیاد نیما و دوستانش افتاد که همیشه با شیطنت هایشان کلاس را روی سرشان میگذاشتند. جای خالی نیما قلبش را می فشرد. آهی کشید و با صدایی بلند به همه سلام کرد. سنگینی نگاهشان و سردی کلامشان را حس میکرد. تمام توانش را بکار گرفت تا توجهی به آنها نکند و به انتهای کلاس رفت.
چند دقیقه بعد استاد وارد کلاس شد.

بالاخره کلاس های آنروز تمام شد و قرار بر این بود که از هفته آینده به بیمارستان بروند.
در تمام طول هفته مرجان خودش را حسابی سرگرم درس هایش کرده بود که هم عقب افتادگی اش را جبران کند و هم کمتر بیاد ماجراهای پیش آمده بیفتد و خوشبختانه موفق بود. هرچند یاد نیما لحظه ای رهایش نمیکرد اما همین که سرش گرم بود گذر زمان را کمتر حس میکرد و شبها هم بخاطر خستگی راحت تر خوابش میبرد. پدر  و مادرش هم از این وضع راضی بودند و فضای خانه کمی شادتر و گرم تر شده بودند.

***


با آغاز هفته جدید مرجان و همکلاسی هایش راهی بیمارستان هایی که مشخص شده بود شدند. برنامه شان از این قرار بود که گروه ها هر دو هفته باید در یکی از بخش ها میبودند و سپس با گروه بعدی جابجا میشدند.
روزهایی که در بخش میگذشت آرام و بی سر وصدا بود و مرجان همه ی تمرکزش را روی درس گذاشته بود. تا اینکه قرار شد به آی سی یو بروند.
صبح روز شنبه بود و دانشجوها منتظر استاد بودند. استاد مثل همیشه با اندکی تاخیر آمد و با عجله لباسش را عوض کرد. مردی بود با موهای جو گندمی پر پشت و سبیلی نه چندان بزرگ که پشت لبش به همان رنگ موهایش خودنمایی میکرد. با قدم های سریع و  در حالی که برنامه اش را چک میکرد به سمت دانشجوها آمد:
- سلام بچه های من. از همتون عذرخواهی میکنم بابت تاخیرم. یکم عجله کنید که جبران تاخیر شه. دنبالم بیاین.
و شروع به راه رفتن کرد. دانشجویان هم پشت سرش راه افتادند. در همان حال برنامه امروز را به بچه ها توضیح داد:
- امروز 4 تا بیمار رو که در آی سی یو هستن بررسی میکنم. شرح حال هر کدوم رو بعد از معاینه ازتون میخوام. اولیش یه پیرمرد هستش که سکته کرده و دو هفته س که اینجاست. دومی خانوم میانسالیه که بیماری ریوی داره و 3 هفته س تو صف پیونده و اینجا بستری شده. سومی یه دختربچه س که نارسایی کبد داره و تازه بستری شده. و آخریش هم یه مرد جوانه که تصادف کرده و الان دو ماهه که توی کماست.
تند صحبت میکرد و تند راه میرفت. مرجان خوب حواسش را جمع کرده بود و به حرفهای استاد گوش میداد. به آی سی یو که رسیدند به نوبت بر سر بیماران رفتند. استاد به طور تصادفی هر بار یکی از دانشجویان را انتخاب میکرد و از او سوالهایی میپرسید. نوبت مرجان به دختر بچه رسید. او بخوبی از پس سوالها برآمد و رضایتمندی خودش و استاد را فراهم کرد.
به بیمار آخر رسیدند. همه بالای سرش رفتند اما... چیز عجیبی که مرجان دید برایش غیرقابل باور بود. ناگهان تمام تنش سرد شد و قلبش شروع به تپیدن کرد. دستانش، انگشتانش یخ کردند. همانجا سرجایش خشک شد. چشمانش چیزی را که میدید باور نمیکرد. زبانش قفل شده بود نمیتوانست چیزی بگوید. به سنگینی دو قدم برداشت و کنار تخت ایستاد. دیگر توان نداشت خود را روی پاهایش نگاه دارد. نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت. نا خودآگاه اشکش جاری شد. همه حیرت زده بودند و فقط به رفتار مرجان نگاه میکردند. کسی چیزی نمیگفت. مرجان همه قدرتش را جمع کرد و با همه توانی که داشت یک کلمه گفت. فقط یک کلمه... با صدایی که غرق در غم و گریه بود و در عین حال شادی در آن موج میزد...: نیما...!!



(لطفا کپی نکنید)




نوع مطلب : قسمت 30، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : دریا و آوین
بعد از چند روز از آمدن فرامرز مادر تحت تاثیر حرفهایش تغییر رفتار داد و همه ی عکس های نیما را برگرداند و ماجرای طلاق هم خود به خود فیصله پیدا کرد. مرجان از این موضوع کاملا رضایت داشت و با اینکه از همان ابتدا از فرامرز خوشش نمی آمد ولی برای این کار از او ممنون بود و با خود فکر میکرد که این حس بد نسبت به او بی جهت بوده است.
روزهای تکراری گذشتند و رفتند بی هیچ حرفی. اما دو هفته بعد اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد. اتفاقی که هیچ کس انتظارش را نداشت.
یک روز که مرجان و مادرش در هال مشغول تماشای تلویزیون بودند ، ناگهان پدر به خانه آمد. مادر و مرجان که او را این وقت روز در خانه میدیدند تعجب کردند.پدر با حالتی که غم و تشویش از نگاهش می بارید سنگین و آهسته به سمت اولین مبل رفت و همانجا ساکت نشست. بدون هیچ حرفی. مادر و مرجان که حسابی متعجب شده بودند به سرعت به طرف پدر رفتند. مادر کنارش نشست و مرجان هم روی زمین مقابل پدر.
مادر: سلام. چیزی شده؟
مرجان: خوبی بابا؟
پدر:.....
مادر: باز که حرف نمیزنی مرد! آخه این چه اخلاقیه تو داری؟!
مرجان: از... نیما خبری شده؟!
پدر حسرتی کشید و با صدایی خسته گفت: چرا باید همه ی اتفاقای بد یهو واسه ما بیفته؟ ما که زندگیمون خوب بود...
مادر: وای مَرد. مردم از نگرانی... جون بسرم کردی! خب حرف بزن!
پدر: الان از پیش پدر فرامرز میام.
مادر: خب؟
پدر: فرامرز... دیشب مرده...!
مادر: چچیی؟... م...مرده؟!
مرجان: اصلا باورم نمیشه! یعنی چی بابا؟ یعنی چی؟
پدر: هیچی... میگن چمیدونم سرش خورده به جایی... خونریزی مغزی کرده و...
مرجان: همین؟! آخه مگه میشه؟ کی؟ کجا؟
پدر: نمیدونم... هیچکی نمیدونه. مثل اینکه دیشب تو خونش این اتفاق افتاده. امروز که با پدرش قرار داشته، نرفته و ... پدرشم مشکوک شده... اومده خونش... دیده
هر چه پیش میرفت صحبت کردن برای پدر سخت تر میشد. مادر که شوکه شده بود هیچ چیز نمیگفت و به نقطه ای دور خیره شده بود و حرفهای پدر را گوش میکرد. مرجان هم بغضی گلویش را فشار میداد و احساسی شبیه به عذاب وجدان خفه اش میکرد. اینکه چرا بی خود و بی جهت از فرامرز بدش می آمده... این که بیچاره در تنهایی مرده... دلش برای فرامرز می سوخت... رو به پدر کرد و گفت:
- حالا... چی میشه؟
پدر: فعلا پزشکی قانونیه. میگن مشکوک به قتله. البته روال عادی پرونده های اینجوری همینه دیگه. احتمالا فردا پس فردا جنازه شو تحویل بدن.
سکوت حکم فرما شد. هیچ کس چیزی نمیگفت. فقط رد نگاه ها بود که گاه به هم برخورد میکرد و میگذشت. مادر اما این سکوت را شکست. ایستاد و در حالی که به آشپزخانه میرفت با اندوهی گفت: حیف... حیف جوون نازنین... آدم تو کار خدا میمونه... خدا بیامرزتش...

                                                                                                             ***
                                                                
دو روز بعد فرامرز را به خاک سپردند. پدر بیچاره اش حال و روز مساعدی نداشت و آنقدر بغضش را فرو خورده بود که کارش به بیمارستان کشید.
مرجان هم که تحمل فضای سنگین مجلس ترحیم برایش سخت و ناممکن مینمود بعد از مراسم خاک سپاری به خانه برگشت. هضم این ماجرا برایش بسیار سخت بود و باورش نمیشد که فرامرز مرده باشد. میخواست از فرامرز بابت صحبت با مادرش که باعث برگرداندن عکسهای نیما شده بود تشکر کند اما هرگز فرصت اینکار را نیافت. وقتی به این فکر میکرد که فرامرز در تنهایی مرده احساس عذاب وجدانش شدت میگرفت. همه چیز به کابوسی میماند که تمامی نداشت. ماجرای نیما... فرامرز... دلش میخواست چشمانش را ببندد و وقتی دوباره باز میکند همه چیز تمام شده باشد. ولی افسوس...

سردردی که از صبح شروع شده بود حالا شدیدتر شده بود.
قرص آرامبخشی خورد و به آرامی زیر پتو خزید و خوابش برد.




(لطفا کپی نکنید)




نوع مطلب : قسمت 29، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 اسفند 1392 :: نویسنده : دریا و آوین
تردید داشت. قدم هایش گاه تند تر میشد اما دوباره آرام راه میرفت. نمیدانست چرا این کار را میکند. جلوی در که رسید انگشتش را روی زنگ گذاشت اما لحظه ای مکث کرد. دستش را پایین آورد. خواست برگردد و برود اما این کار را نکرد. همه قدرتش را جمع کرد و زنگ را فشرد.
صدای خسته ی پدر نیما از پشت آیفون به گوش رسید: بفرمایید...؟
- س... سلام... مرجانم
چند ثانیه سکوت حکم فرما شد. پدر نیما بدون هیچ حرفی در را باز کرد.
مرجان داخل شد. تمام پله ها را تا طبقه چهارم بالا رفت. روی هر پله که قدم میگذاشت حرف هایش را در ذهنش مرور میکرد. جلوی در که رسید پدر نیما را دید. رنجور و غمگین جلوی در ایستاده بود و منتظر مرجان. وقتی او را دید گفت: سلام دخترم. خوش اومدی...
- سلام.
- زودتر از اینا منتظرت بودم.
- راستش...
- چیزی نگو فعلا. بیا بریم داخل.
و هردو داخل خانه شدند. مرجان روی مبل نشست و پدر نیما به آشپز خانه رفت. سکوت سنگین ظهر فضای خانه را پر کرده بود. آفتاب از پنجره روی زمین افتاده بود و گلهای فرش را نمایان تر میکرد. در همین حال پدر نیما با یک سینی که دو فنجان چای در آن دیده میشد از آشپز خانه بیرون آمد. چای را مقابل مرجان روی میز گذاشت و خودش روبروی او نشست و فنجان چایش را در دست گرفت:
- خب...؟
- اممم... راستش... نمیدونم چرا ولی ... حس کردم باید باهاتون حرف بزنم.
- من همون روزای اول چند بار خواستم ببینمت دخترم اما پدرت ازم خواست که تا ماجرا کاملا روشن نشده باهات حرفی نزنم.
- پدرم؟ آخه... چرا باید پدرم یه همچین کاری بکنه؟
- اونم حتما دلایل خودشو داره، بهتره از خودش بپرسی. من تو این مدت خیلی پیگیر قضیه بودم...
اما مرجان حرفش را قطع کرد:
- شما باور میکنین؟! شما واقعا باور میکنین که پسرتون...
- معلومه که نه... معلومه که باور نمیکنم. ولی... نمیفهمم چرا؟
- چی چرا؟!
- با این همه سند و مدرک هر کی باشه شک میکنه. درسته که من میدونم نیما چه جور آدمیه ولی پس این... نمیدونم... پاک گیج شدم. آخه من به پسرم شک ندارم... چرا باید اینطوری بشه؟
- پدر شما واقعا به نیما شک کردین؟
- نه دخترم نه! گفتم که نه! من پسرمو خوب میشناسم. اون این کارو نکرده مطمئنم... مطمئن!
با این حرف پدر نیما روزنه امیدی که در قلب مرجان بود گویی پرنورتر شد و با لبخندی هرچند کمرنگ گفت:
- میدونستم... من میدونم کار اون نیست... مگه نه؟ کار اون نمیتونه باشه! ... ممنونم! ممنونم که بهم قوت قلب دادین!
- حالا چیشد اومدی اینجا؟
- تردید داشتم. به همه چی شک کرده بودم. حتی یک نفرم دور و برم نیست که بگه کار نیما نبوده! فقط شمایی! شما!
پدر نیما جرعه ای از چای را نوشید و فنجان را روی میز گذاشت.
مرجان: پدر جون... من به کمکتون نیاز دارم
- کمک من؟ مگه چی شده؟
- هرچی به پدر و مادرم میگم نیما این کارو نکرده باور نمیکنن! میخوان... میخوان طلاق منو... از نیما بگیرن! پدر جون من نمیخوام! هیچ کس نیست که کمکم کنه! شما... به خاطر پسرتون ... به خاطر نیما... نزارین...
- باورم نمیشه... از پدرت و مادرت که آدمای فهمیده و دنیا دیده ای هستن همچین انتظاری نداشتم!
مرجان با شرمندگی سرش را پایین انداخت و در حالی که با ناخن هایش بازی میکرد با صدایی آرام گفت:
- منم انتظارشو نداشتم...
- حالا من چه کمکی میتونم بکنم؟
- باهاشون حرف بزنین... بهشـــ ...
که پدر نیما میان حرفش پرید و با نگاهی مهربان گفت:
- دخترم من چطور میتونم باهاشون در این مورد حرف بزنم در حالی که پدر  نیما هستم و نیما از نظر اونا مقصر همه این ماجراهاست. من اگه حرفی بزنم محکوم میشم به این که دارم سنگ پسر خودمو به سینه میزنم.
- ...
- هر کمک دیگه ای بخوای دریغ نمیکنم اما... در این مورد ... حرف من تاثیری نداره.
- همه امیدم به شما بود. حالا من چیکار کنم؟
و اشک هایش جاری شدند.
- گریه نکن دخترم. من تورو به اندازه نیما، مثل دخترم دوست دارم.
اگه مثل دخترتون دوستم دارین کمکم کنین.
لحظاتی سکوت میانشان حکمفرما شد. فقط صدای گریه مرجان بود که در سکوت می پیچید. سرانجام پدر نیما سکوت را شکست:
- به من فرصت بده دخترم تا ببینم چه کاری میتونم بکنم.
مرجان در حالی که صورتش از اشک خیس بود لبخندی زد و با پشت دست اشکهایش را مانند دختر بچه ها پاک کرد و گفت:
- ممنونم... این لطفتونو فراموش نمیکنم...
- تو واسم فرقی با نیما نداری...
صحبتهایشان دو ساعتی طول کشید. بعد از آن مرجان با حال بسیار بهتری به خانه برگشت. خوشحال بود چون دوباره به امید رسیده بود. قدم هایش استوار شده بودند.
به خانه که رسید کلید را در قفل چرخاند و وارد حیاط شد. جلوی در که رسید آرام آنرا باز کرد اما ناگهان شوکه شد. مادرش و فرامرز در هال نشسته و مشغول صحبت بودند. مرجان که دید آنها متوجه آمدنش نشدند در را دوباره به آرامی بست. پاورچین و بی سر و صدا خود را به پشت پنجره رساند. گوشهایش را تیز کرد که ببیند مادر و فرامرز چه به هم می گویند. مادر با ناراحتی و اندکی تندی میگفت:
- پس باید چیکار میکردم؟
- ببینید خانوم بنایی، برای حل کردن مسئله باید دنبال راه حل بود، نه اینکه صورت مسئله رو پاک کرد!
- راه حل؟
- بله. البته من در حدی نیستم که بخوام به شما بگم چیکار کنین و بابت این جسارتم عذر خواهی میکنم. ولی خب جمع کردن عکسای نیما و پیش کشیدن قضیه طلاق واقعا کار درستی نبود.
- پس باید چیکار میکردم؟ میذاشتم تو خیالات خام خودش بمونه و هر روز از روز قبل بد تر بشه؟
- شما باید یکم اونو درک میکردین. آخه شرایط سختی رو داره میگذرونه. براش سخته باور کنه.
- بالاخره که باید باور کنه.
- بله باید. اما کم کم. خواهش میکنم بی انصافی نکنین! اونم حق داره.
- چی بگم والا پسرم. والا دیگه نمیدونم کدوم کار درسته کدوم کار غلط.
- زیاد نگران نباشین. شما یکم مرعات حالشو بکنین. یکم باهاش راه بیاین. بزارین کم کم با ماجرا کنار بیاد اگه خدا بخواد نیما هم پیدا میشه و قضیه خود بخود فیصله پیدا میکنه.
مادر حسرتی کشید و ادامه داد:
- شرمنده تم پسرم. توام کلی ضرر کردی. به ما اعتماد کردی و اون همه پولتو دادی دستمون ولی این پسره اینجوری... شرمنده تم.
- نه مادر جان. دشمنتون شرمنده. امیدوارم همه چی حل بشه.
مرجان که از مادرش ناراحت بود با شنیدن این حرف ها ناراحتیش شدت گرفت. اخمی کرد و به سمت در رفت. وارد خانه که شد سلام سرد و کم جانی به مادر و فرامرز کرد و بدون اینکه منتظر جواب آنها بماند به اتاقش رفت.
همه امیدش به پدر نیما بود...




(لطفا کپی نکنید)




نوع مطلب : قسمت 28، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اسفند 1392 :: نویسنده : دریا و آوین
روزهای مرجان به سختی سپری میشد. صدای حرکت عقربه های ساعت برایش دردناک بود. گذر زمان مثل یک کابوس شده بود. هر شب که میخوابید به این امید به فردا فکر میکرد که چشمهایش را باز کند و همه آن اتفاقات خوابی بیش نباشد. به این امید که صبح با صدای نیما از خواب بیدار شود و دوباره بیاید و کنار تختش بنشیند و با او حرف بزند. غصه او را می خورد نه او غصه را. هر روز لاغر تر میشد و از زندگی نا امید تر. کم حرف و ساکت شده بود. مثل قبل. قبل از آشنایی با نیما. و حتی بدتر از قبل. همه ی تعلقاتش به پوچی تبدیل شده بود و هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشت. روزها را شب میکرد و شب ها را روز، بدون هیچ هدفی. تنها چیزی که سرپایش نگاه داشته بود امید بود. امید به اینکه همه چیز دروغی بیش نباشد. اما خودش هم نمیدانست امیدش واهی است یا نه. ولی چاره ای نداشت... از آن مرجان چیزی نمانده بود جز همین.

***


چند هفته از آن ماجراها میگذشت.
مرجان در حیاط روی تاب نشسته بود که صدای مادرش او را متوجه خود کرد:
- مرجان ... بیا تو... میز ناهارو چیدم.
- ...
- میشنوی صدامو؟
- بله... الان میام.
و برخواست و نزد مادرش رفت.


مادر برای مرجان کمی سوپ ریخت و به آشپزخانه رفت و بعد از چند دقیقه با دیس سبزی پلو برگشت:
- واسه چی نمیخوری؟
- ...
- از دهن افتاد.
- بابا کجاست؟
- صبح زود رفت شمال. تو خواب بودی.
- شمال؟! شمال واسه چی؟
- چند هفته دیگه موعد چک مشتریای شرکته و هیچ پولی تو حسابا نیست. بابات رفت شمال واسه فروش ویلا.
- ...
- چرا داری با غذات بازی میکنی؟
- اشتها ندارم.
- تو که حتی یه قاشقم نخوردی.
- مطمئنم مثل همیشه خوشمزه ست اما از گلوم پایین نمیره. ممنون...
و برخواست و به اتاقش رفت.
اما به محض گشودن در اتاق سرجایش خشکش زد . جای خالی عکس روی دیوار اتاقش که همیشه به آن نگاه میکرد و تنها وابستگی اش شده بود شوکه اش کرد. به سرعت داخل اتاق شد و روی زمین را نگاه کرد. فکر کرد شاید عکس روی زمین افتاده باشد اما آنجا نبود. دوزانو روی زمین نشست و خم شد تا زیر تخت را نگاه کند. وقتی زیر تخت هم چیزی پیدا نکرد با عصبانیت از اتاق بیرون رفت. پله ها را با عجله پایین آمد و به سمت مادرش رفت:
- مامان عکس من و نیما کوشش؟
مادر در حال جمع کردن میز بود. مرجان را دید اما اعتنایی نکرد و به کارش ادامه داد. مرجان که این رفتار مادر را دید عصبانی تر شد و جلو رفت و ظرف ها را از دستش گرفت و محکم روی میز گذاشت. برگشت و رو به او ادامه داد:
- چرا برش داشتین؟ کجا گذاشتین؟
- برش داشتم چون باید این کارو میکردم. نه الان، خیلی زود تر از اینا!
- مامان! معلومه چی میگی؟
صدای مادر بالاتر رفت. آثار ناراحتی کم کم در چهره اش نمایان شد:
- ببین مرجان، تا الان هر کاری خواستی کردی. هر چی خواستی گفتی. من و پدرتم هیچی نگفتیم! چون میدونستیم چه ضربه روحی سختی بهت وارد شده. برای ما هم سخت بود. ولی ازت خواهش میکنم دیگه تمومش کن
- چی؟ چیو تموم کنم؟ اصلا نمیفهمم منظورتون چیه!
- منظورم واضحه. باید برگردی به زندگی. باید دوباره مرجان سابق شی. باید... باید این پسره رو فراموش کنی!
مرجان که دیگر عصبانیتش به اوج رسیده بود با سرعت به سمت پله ها رفت اما با صدای بلند مادر همانجا روی پله اول ایستاد:
- وقتی دارم باهات حرف میزنم سرتو ننداز پایین و راهتو بکش و برو
مرجان که تا آن موقع مادرش را اینقدر پریشان و عصبانی ندیده بود لحظه ای تنش لرزید. برگشت به سمت مادرش:
- مامان اصلا متوجه هستین دارین چی میگین؟ نیما شوهرمه! یعنی چی فراموشش کنم؟ یعنی چی این کارا؟
- شوهرت بود... الان دیگه یه کلاه بردار عوضیه که زندگیمونو به گند کشیده! چرا نمیخوای بفهمی؟ چرا مثل کبک سرتو کردی زیر برف و عین احمقا رفتار میکنی؟ تا کی میخوای خودتو گول بزنی؟ تا کی میخوای اینطوری زندگی کنی؟ نیما رفت. رفت که رفت. فکر میکنی تو برای اون مهم بودی؟ نه دختر ساده من!نه! اون ازت سو استفاده کرد! بفهم بفهم بفهم!
فریاد های مادر در گوشش زنگ میزد. چشمانش پر از اشک شد. اما خودش را کنترل کرد و بغضش را قورت داد:
- نه مامان. نه... من باور نمیکنم. همه دنیام بگن من باور نمیکنم...  نیما... هنوز شوهرمه و من دوستش دارم. پس شده تا ابد منتظرش میمونم. شمام بهتره دیگه این بحثو تمومش کنین!
- باشه! تمومش میکنیم... نمیخواستم الان بهت بگم ولی برنامه من و پدرت اینه که بعد از اومدنش از شمال ... دنبال کارات بریم ... برای "طلاق"
مرجان سرجایش میخ شد. گویی اصلا معنی این واژه را نمیدانست. با صدایی که می لرزید گفت:
- ط...طلاق؟!
- آره طلاق. نمیخوام دیگه  بیشتر از این اسم این پسره رو بشنوم. ازدواج تو با نیما بزرگترین اشتباه هممون بود. باید این قضیه برای همیشه تموم بشه. توام حق نداری مخالفت کنی. فهمیدی یا نه؟
و سپس به اتاقش رفت و در را محکم بست. اما مرجان همچنان همانجا ایستاده بود. نمیخواست از نیما جدا شود. نمیتوانست حرفهای مادرش را درک کند. میخواستند تنها چیزی که برایش مانده بود را از او بگیرند. خاطرات نیما را. میخواستند تنها امیدش برای زندگی را از او بگیرند.
همانجا روی زمین نشست و بی اختیار اشک ریخت. برای خودش... برای زندگی اش...




(لطفا کپی نکنید)




نوع مطلب : قسمت 27، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 بهمن 1392 :: نویسنده : دریا و آوین
یک هفته از آن خبر کذایی می گذشت و هنوز خبری از نیما نبود.
مرجان روز به روز افسرده تر میشد. از صبح تا شب در اتاقش کز میکرد و بیرون نمی آمد و شبها هم یا کابوس میدید و از خواب میپرید یا در تراس به آسمان نگاه میکرد و به رویاهای بر باد رفته اش می اندیشید. روز به روز بی اشتهاتر و رنگ پریده تر میشد و این به نگرانی و پریشانی خاطر پدر و مادرش می افزود.
عاقبت به اصرار مرجان را نزد روانپزشک بردند. اما مرجان که گویی قصد نداشت کمکی به خودش بکند توصیه های روانپزشک را به فراموشی میسپرد و داروهایش را دور از چشم مادرش دور میریخت.

***

مرجان در اتاقش روبروی قاب عکس روی دیوار که عکس خودش و نیما در شب عقدشان در آن خودنمایی میکرد نشسته بود و تک تک لحظات آن شب را مرور میکرد که با صدای زنگ در مانند برق گرفته ها از جا پرید و با سرعتی که خودش را هم متعجب کرده بود به سمت پله ها دوید.


خودش بود... صدا صدای همان مرد بود... همان ماموری که دفعه قبل برای گفتن آن خبر شوم به منزلشان آمده بود.
قلبش بشدت می تپید و خود را به در و دیوار سینه اش میکوبید. گویی میخواست قفسه سینه اش را بدرد و بیرون بزند.
نفهمید چطور خود را به آن مامور که نامش را هم به خاطر نمی آورد رساند.
با لبهایی خشک و صدایی لرزان به زحمت گفت:
- از... نی... ما... خ... خبـ... خبری... شده؟
مادر زیر بغلش را گرفت و سعی کرد آرامش کند.
نگاه مرجان روی لبهای آن مامور ثابت بود.
پدر: آروم باش مرجان.
- چرا هیچی نمیگین؟
مامور جوان نگاهی به نشانه کسب اجازه به پدر مرجان کرد که پدر با علامت سر به او فهماند که حرف بزند.
- بله خانم. متاسفانه یک ساعت پیش به ما اطلاع دادن که آقای نیک سرشت ساعت سه و نیم صبح امروز از کشور خارج شدن.
پاهای مرجان دیگر تحمل وزنش را نداشتند. سرش سنگینی میکرد و همه چیز گویی با سرعتی فوق تصور دور سرش میچرخیدند. احساس خفگی و سرما میکرد. دهانش آنقدر خشک شده بود که نمیتوانست حرفی بزند. کم کم دیدش تار و تار تر شد و دیگر هیچ چیز نفهمید.

***

بسختی چشمانش را گشود. نور چشمانش را اذیت میکرد. بهمین خاطر دستش را بالا آورد و جلوی چشمانش حایل کرد تا شاید بتواند اطرافش را بهتر ببیند.
مادر: مرجان... مرجان... خدایا شکرت...
و بسرعت از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با پرستار برگشت.
پرستار: سلام...
- من کجام؟
- بیمارستان.
- بیمارستان؟!
- آره. دو روزه اینجایی!
- دو روز؟ پس چرا چیزی یادم نمیاد؟
مادر: دو روز بود بیهوش بودی! خدا تو رو دوباره بهمون داد قربونت برم.
و بوسه بر گونه سرد و رنگ پریده مرجان زد.
پرستار: فشار خونت تقریبا نرماله. دیگه کم کم باید پا شی.
و رو به مادر ادامه داد:
- میرم به دکترش خبر بدم.
بعد از رفتن پرستار مرجان با صدایی آرام رو به مادرش گفت:
- بابا کجاست؟
- با فرامرز رفتن جایی.
- کجا؟
- مهم نیست. ذهنتو درگیرش نکن.
- کجا؟
مادر آهی کشید و گفت:
- اداره آگاهی...
- واسه ماجرای نیما؟
مادر سرش را به نشانه تایید تکان داد و بسرعت از اتاق بیرون رفت تا مرجان اشکهای بی اختیارش را نبیند.
بعد از رفتن مادر مرجان رو به پنجره کرد و نگاه خیره اش را به آسمان دوخت و قطره اشکی از گوشه چشمش روی گونه اش سر خورد.




(لطفا کپی نکنید)




نوع مطلب : قسمت 26، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


سلام. به وب ما خوش اومدین! امیدواریم از داستان های ما لذت ببرین، داستان هایی که خودمون می نویسیم!!
ما برای نوشتن این داستان ها وقت زیادی گذاشتیم پس خواهش میکنیم کپی نکنید.
با تبادل لینک موافقیم! ما رو با عنوان وبمون لینک کنید!
منتظر نظرات گرمتون هستیم. نظر نداده برین ناراحت میشیما ! ^-^

مدیر وبلاگ : دریا و آوین
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در رابطه با محتوا و کیفیت داستان چگونه است؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

جاوا اسكریپت

Online User
جینگولز